سیه چشمی به کار عشق استاد
به من درس محبت یاد می داد
مرا از یاد برد آخر ولی من
به جز او عالمی را بردم از یاد
نوشته شده توسط فاطیما و پگاه در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 ساعت 14:18 موضوع | لينک ثابت
با عشق زمان فراموش مي شود و با زمان هم عشق ![]()
نوشته شده توسط فاطیما و پگاه در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 ساعت 14:15 موضوع | لينک ثابت
یه سلام توژ به همه برو بچ![]()
ما دوباره اومدییییییییییییییییییییییییییم![]()
امیدوارم مثه قبل دوستای خوبی باشیم و یه نیم نگاه هم به وب ما بندازین![]()
![]()
پگاه![]()
![]()
نوشته شده توسط فاطیما و پگاه در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 ساعت 14:4 موضوع | لينک ثابت
هر جای دنیا که باشین ... خداحافظی سخته واسم 
سلام به تموم دوستایی که تا امروز همراه من بودن
از همین جا از همتون تشکر میکنم
خوب این آپ شاید آپ اخر من باشه
تا یه مدتی ما هم باید بریم
فقط بدونین خیلی دلم واستون تنگ میشه به خصوص
واسه آپای قشنگتون 
و خاطره ی این کلبه ی کوچک و همسایه هایش از یادم نخواهد رفت ..
![]()

اگر سهم من از این همه ستاره
سوسوی غریبی است
غمی نیست !
همین انتظار رسیدن شب، برایم کافی است .


گر سبز ر فت و تو ز ر ماندی
گر روز ر فت تو شب ماندی
گر مهتاب شد و تو با شوم بو م ماندی
گر گر م مهر تو ر فت و تو این چنین یخ ماندی
بسپارش به در یا با نگاهی چو ن در یائی
بسپارش به یادی که جز او نیست یادی

و در کلام آخر :
باران باش ....
که در باریدنش علف هرز و گل سرخ از برایش
یک معناست 
دوستای گلم آرزوهاتون آسمونی
مواظب خودتون باشین
دوست حقیر شما :
" فاطیما "

نوشته شده توسط فاطیما و پگاه در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 ساعت 13:23 موضوع | لينک ثابت

هر کسی آمد مرا در خویش پیدا کرد ورفت در نگاهم بی کسی را یک معما کرد ورفت
با کلید خستگی درهای حسرت را باز کرد و رفت
تکه های قلب خود را نذر فردا کرد و رفت فکرهای پخته اش را پشت افکارم جا گذاشت .
نسخه های.... بی کسی را بازامضاء کردورفت
در نگاهش کینه های کهنه اش را غرق دریا کردو رفت
دستهایش را پر از باران احساسم نمود و آسمان را در نگاه خاک معنا کرد ورفت
نوشته شده توسط فاطیما و پگاه در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 14:24 موضوع | لينک ثابت
غربت من هر چي که هست از با تو بودن بهتره آخر خط زندگي اين نفساي آخره وقتي با يه زخم زبون از اين و اون دلگير ميشم
وقتي دارم با هر نفس از اين زمونه سير مي شم
اين آخر راهه ديگه بايد که تنها بميرم
تنها تو اوج بي کسي تو غربت آروم بگيرم
نوشته شده توسط فاطیما و پگاه در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 16:55 موضوع | لينک ثابت

شاید ان لحظه که سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید این گونه نوشت:
هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل میخک و یاس
زنـــــــــــــدگی اجباری ایست
نوشته شده توسط فاطیما و پگاه در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 16:11 موضوع | لينک ثابت


سلام!!! 


فردا 29 خرداد تولد فاطیما جونه!

![]()
حالا همه به افتخارش

دست دست دست

تولد تولد تولدت مبارک
فاطیما جونم دوست خوبم تولدت مبارک
از خودم
برات یه بیت شعر گفتم(he he)![]()
گل شدی، خانوم شدی، تولدت مبارک

مث همیشه می گم: دوستدار دوستی هامون پگاه




نوشته شده توسط فاطیما و پگاه در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 ساعت 11:50 موضوع | لينک ثابت
تو هرگز دلتنگی چشمانم را ندیدی
و تصویر خاموشی قلبم را در روشنای آرزوهایت
تو فریاد سکوتم را در میان واژگان روزمره زندگی نشنیدی
تو فرصتی نداشتی
برای برداشتن سیب سرخی از دستانم
فرصتی نداشتی برای باور کردن باورهایم
جاده ها چنان تو را در خود گرفتار کرده اند
که لحظه ای توان ایستادن نداری
تو فرزند سفر بودی
و من نواده ی سکوت خویشتن
دیگر انتظارت را به انتظار نخواهم نشست
برو مسافر
...جاده قدم های تو را دلتنگ است
نوشته شده توسط فاطیما و پگاه در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 ساعت 0:37 موضوع | لينک ثابت

همه از غم و غصه فرارین ولی برای من غم معنای دیگه ای داره ...
غم و دوست دارم ... غم از شادی برایم لذت بیشتری دارد ...
چون می دانم شادی را روزی از دست می دهم ولی این غم است که همدم تنهایی من است و برای همیشه با من می ماند
و مانند شادی بی وفا نیست .... گذرا نیست ..
.... ماندگار است ....
تا همیــــــــشه
: : فاطیما : :
نوشته شده توسط فاطیما و پگاه در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 23:44 موضوع | لينک ثابت

بزار تموم شبامو با تو قسمت کنم ....
بزار با تو به تموم آرزوهام برسم .....
بزار تو فقط راز دلم و بدونی .....
بزار فقط تو .. آره فقط خودت منو بفهمی .....
آره با تو ام ای غم دنیام ...
آره با توام که تمومی نداری ...
آره با توام که هیچ وقت تنهام نمی زاری ..
آره با توام ای غم دنیام
:: فاطیما ::
نوشته شده توسط فاطیما و پگاه در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 12:58 موضوع | لينک ثابت
سلام به دوستای گلم ...
امروز.. نه امروز که نه ۱۵ فروردین تولد پگاه دوست گلم .. خواهر خوبم ... بود
.
.
.
تولـــــــــــدت مبارک
.












تولد تولد تولدت مبارک











مبارک مبارک تولدت مبارک











![]()
![]()
![]()
تولدت مبارک 





نوشته شده توسط فاطیما و پگاه در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 21:33 موضوع | لينک ثابت

خداحافظ گل همواره در یادم
نگار خوش خط و خالم خداحافظ
من تو راهمان از هم جدا تقدیرمان این است
تو چون فرهاد و من از نسل شیرینم خداحافظ
اگر چه حتم دارم که مرا از یاد خواهی برد
ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ
دکر بعد از تو ای خورشید تابستانی عمرم
ببارد برف دی در تیر ومردادم خداحافظ
تو را با لحظه های شیرینت رها کردم
و خود چون برگ پاییزی که افتادم خداحافظ
و کاش آن لحظه هرگز به چشمانم نمی دیدم
نگاهت را پس از آن که ندا دادم خداحافظ

نوشته شده توسط فاطیما و پگاه در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 23:54 موضوع | لينک ثابت
بر امد باد صبح و بوی نوروز
بکام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سا ل و همه سا ل
هما یون بادت این روز و همه روز



عزیزای من ... دوستای گلم ... سال نـــــــــو مبارک
امیدوارم سال خوبی داشته باشین
سالی سرشار از سلامتی ، موفقیت و شادی ...
با آرزوی بهترین ها برای
شما دوستان گلم
نوشته شده توسط فاطیما و پگاه در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 10:10 موضوع | لينک ثابت

امشب در خلوت تنهایی ام آهسته آهسته بی تو گریستم
کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو می رساند
تا بدانی که بی تو چه می کشم...
کاش قاصدک به تو می گفت که در غیاب تو
رودی از اشک به راه انداخته ام
و کاش پرنده ی سوخته بال عاشق از جانب من
امید و آرزوهایم بی تو آهسته آهسته
در حال فروریختن است
نوشته شده توسط فاطیما و پگاه در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 23:31 موضوع | لينک ثابت

بزار باور کنم دستاتو دارم
پس این فاصله تنها نزارم
بمون با من بمون با من
نمی خوام واسه هر چی ندارم کم بیارم
بزار باور کنم لو رفته رازم
من از هر چی به جز تو بی نیازم
نباشی بعد تو باز سنگ صبورم
نمی تونم با این دنیا بسازم
نباشی آسمونم جنس سنگه
شب و روز این دل دیوونه تنگه
نزار با رفتنت دیوونه تر شم
چنین یک عمر با عقلم بجنگم
می خوام اشکم تو چشمای تو باشه
همیشه قلب من جای تو باشه
بمون با من تو این دیوونه هایی
نزار دنیا و دین من دو تا شه
نوشته شده توسط فاطیما و پگاه در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 23:25 موضوع | لينک ثابت

هزار بار با خودم گفتم ... فراموشت کنم ...
گفتم تمام خاطرات را به دست باد بسپارم مگر آرام شوم اما نشد
هزار بار با خودم گفتم ... من رفتم .. تو رفتی ... کسی نیست برای با هم بودن
اما ....... باز هم سایه های
خاطراتت مرا رها نکرد
نمی دانم من در این خاطرات غرق شدم یا خاطرات مرا در آغوش گرفته ...
اما ...اما نمی خواهم حتی لحظه ای
فراموشت کنم با این که می دانم تو خودت این را نمی دانی
ولی همین که قلبم .. روحم با توست برای من کافیست
وقتی عاشقی .. اصلا لازم نیست بفهمی چه پیش می آید ...
چون همه چیز درون تو رخ می دهد
.: فاطیما :.
نوشته شده توسط فاطیما و پگاه در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 14:13 موضوع | لينک ثابت

برای تو می نويسم. برای تو كه با طوفانی آمدی و ...
با آنكه شبهای طوفانی ام زياد بودند و لی آنشب طوفان برايم چيز ديگری بود ..
طوفان زير و رويم كرد. مرا شست، پاكم كرد.
بعد از مدتها سبك شدم، احساس پرواز ميكردم.
احساس پريدن و چقدر اين پريدن و پرواز كردن قشنگ بود...
نميدانی چه حس قشنگيست با بالهایی كه مال خودت نيست پرواز كنی، بپری، بالا بروی.
تاابرها، ستاره ها و...
آن روزها فكر ميكردم حالا ديگر تمام دنيا برای من است و تمام دنيايم در تو خلاصه ميشد.
تو بال پرواز من بودی و من با تو پريدن را تجربه كردم.
چه شبهای قشنگی بود... ولی چقدر كوتاه بود.
برای اولين بار بود كه دلم ميخواست باز هم مثل آنشب طوفان شود.
طوفان شد، بارانی شدم. اما نبودی ... جای خاليت را حس ميكردم.
به انتظار نشستم تا صبح و تازه حس كردم جمله ای را كه بارها بر زبان ميراندی: گاهی ازانتظار خسته ميشوم...
اما من هم از انتظار و هم از اينجا بودن خسته شده ام.
ميخواهم بروم. كجا؟! نميدانم.
شايد همان جاده بی انتهایی كه هميشه بر سر رفتن در ان با هم دعوا داشتيم.
جاده ای كه مقصدی ندارد.
فقط می روی، می روی، می روی..
رفتن از ماندن و انتظار كشيدن راحت تر است.
ميدانی چرا؟ چون اميد داری شايد در انتهای آن جاده نامعلوم، انتظارت به پايان برسد
. صدايت سرد است، دستانت سردتر و من يخ بسته ام.
می خواهم با تو گرم شوم، آب شوم.
كاش ميدانستی چقدر " دلم برايت تنگ است..!!!
نوشته شده توسط فاطیما و پگاه در جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 23:21 موضوع | لينک ثابت

دست هایم گرمی دست هایت را گدایی میکند
نوشته شده توسط فاطیما و پگاه در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 21:22 موضوع | لينک ثابت

خدا تنهام گذاشت و رفت ... خدا تنهاش گذاشتم که رفت .
خدا تنهاش نمی زاشتم تنهام میزاشت
حالا که تنهای تنهاست میگه تنهام نزار
خدایا همه میگن
آن که در تنهاترین تنهاییت تنهای تنهایت گذاشت
تودر تنهاترین تنهاییش تنهایش نگذار
حالا من مو ندم و ........
.: فاطیما :.
نوشته شده توسط فاطیما و پگاه در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 23:42 موضوع | لينک ثابت

می ترسیدم از فاصله ها
می ترسیدم از غم
می ترسیدم از غصه
می ترسیدم از جدایی
کاش نمی ترسیدم
کــــــــاش
نوشته شده توسط فاطیما و پگاه در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 23:19 موضوع | لينک ثابت
حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري
رفتي بي وفا و گفتي كه منو دوسم نداري
حالا باز دوباره بارون مي خوره رو تن شيشه
اخه چي كم شده از تو كه مي ري واسه هميشه
عزيزم دنيا كوچيكه تو بگو اخه كجايي
ياد تو مي افتم هر وقت
هي مي گم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
تو شباي پر ستاره
دل من هواتو داره
ياد من مي مونه نيستي
بودنت خواب و خياله
روي بام خاطراتت من كبوتر شدم اما
با يه سنگ نفرت تو پريدم از بوم دنيا
حالا بعد رفتن تو من يه گوشه اي نشستم
هي مي گم كجايي اخر اخه من دل به كي بستم
ديگه خسته ام از اين عشق خيالي
هي ميگم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
نوشته شده توسط فاطیما و پگاه در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 15:36 موضوع | لينک ثابت
درد و دل

خدایا ، اگر ترس از طرد
شدن ویا نگاههای سخت یا
خشونت قلب دیگری وجود
داشته باشد ، هرگز مگذار
که از جستجو و طلب عشق
دست بردارم ........... این
وبلاگو تقدیم میکنیم به هر
چی عاشقه ....
قربون تموم عاشقا .
فهرست اصلي
ما که دل پر دردي داريم
دوستان
دوستان گلم
دلتنگي هاي قبلي
طراح قالب
POWERED BY